
گریزی نیست ...
گویا باید بنویسم !
این روزا همش به این فکر می کنم که
چرا ما آدما چیزایی رو که دوس داریم، چیزایی رو که آروممون می کنه از خودمون دریغ می کنیم؟
چرا همیشه خودمونو عذاب می دیم؟
زجر می کشیم...
رنج می بریم...
وقتی عشقی نداریم عذاب می کشیم...
وقتی عاشق می شیم درد می کشیم...
عشقمونو از دست می دیم زجر می کشیم...
چرا به چیزایی که داریم قانع نیستیم؟؟؟

فک کنم این روزا خیلی دلگیرم ... از خیلی چیزا ...
دارم به خودم نگاه می کنم که چقدر تغییر کردم ...
چقدر تغییر می کنم ...
اگه یه روزی خدا دلش از دست آدما بگیره چی می شه؟
چای که می خوری به من گوش بده !
شاید دیگر با هم چای نخوریم و
فرصتی نداشته باشیم،
برای گپ زدن !
نه از تو چیزی می گویم،
نه از خودم !
ما شمالی ترین نقطه ی عشقیم !
دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد !
درباره ی چیزی بزرگ تر و پاک تر از من و تو
حرف می زنم !
عشق، شاپرکی آمده از بهشت بود،
بر شانه هامان نشست و ما پراندیمش !
ماهی مطلّایی بود آمده از دریا،
ما له اش کردیم !
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش !
مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی
تمام [ آدم ها ] در خشم چنین می کنند !
مسئله پیچیده تر از این هاست !
به من و تو مربوط نیست !
ما دو صفر در شمال عشقیم و
دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد...
قصه، قصه ی آن ماهی عشق است
که دریا به آغوش مان افکند و
ما میان انگشتان مان له اش کردیم !

دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که می دانی
صدای غربت تن را از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی؟
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به خون آغشته ای ای دل،عجب امشب پریشانی!
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
