عاشق موشی

خدا یکی, یار یکی ,گل یاس یکی

 

 

 


۱۳۸۸/۱٢/۳ | حرف های دل دوستان ()

 

ماهی له شده

 

گریزی نیست ...

گویا باید بنویسم !

 

این روزا همش به این فکر می کنم که

چرا ما آدما چیزایی رو که دوس داریم، چیزایی رو که آروممون می کنه از خودمون دریغ می کنیم؟

چرا همیشه خودمونو عذاب می دیم؟

زجر می کشیم...

رنج می بریم...

وقتی عشقی نداریم عذاب می کشیم...

وقتی عاشق می شیم درد می کشیم...

عشقمونو از دست می دیم زجر می کشیم...

 

چرا به چیزایی که داریم قانع نیستیم؟؟؟

 

 

فک کنم این روزا خیلی دلگیرم ... از خیلی چیزا ...

دارم به خودم نگاه می کنم که چقدر تغییر کردم ...

چقدر تغییر می کنم ...

 

 

اگه یه روزی خدا دلش از دست آدما بگیره چی می شه؟

 

چای که می خوری به من گوش بده !

شاید دیگر با هم چای نخوریم و

فرصتی نداشته باشیم،

برای گپ زدن !

نه از تو چیزی می گویم،

نه از خودم !

ما شمالی ترین نقطه ی عشقیم !

دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد !

درباره ی چیزی بزرگ تر و پاک تر از من و تو

حرف می زنم !

عشق، شاپرکی آمده از بهشت بود،

بر شانه هامان نشست و ما پراندیمش !

ماهی مطلّایی بود آمده از دریا،

ما له اش کردیم !

ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش !

مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی 

تمام [ آدم ها ] در خشم چنین می کنند !


مسئله پیچیده تر از این هاست !

به من و تو مربوط نیست !

ما دو صفر در شمال عشقیم و

دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد...

 

قصه، قصه ی آن ماهی عشق است

که دریا به آغوش مان افکند و

ما میان انگشتان مان له اش کردیم !


دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که می دانی  

                                             صدای غربت تن را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین   

                                             ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم 

                                            چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی؟

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند   

                                          به خون آغشته ای ای دل،عجب امشب پریشانی!

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن  

                                           چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی



۱۳۸۸/۱٢/۳ | حرف های دل دوستان ()

 

داستانک پسرک


پسرک  موها شو کوتاه کرد صورتی صفا داد رفت حموم دوش گرفت  کلی به خودش رسید موهاشو درست کرد تازه یه شلوار خریده بود اون و پوشید و خلاصه کلی خوش تیپ کرد دل توی دلش نبود، لبخند انگار اون روز بهش رو کرده بود ،انگار بعد از سال ها می خواست دنیا بگه توام می تونی شاد باشی و شادی داشته باشی خلاصه روز خیلی خوبی بود.

 


اما اون روز:


یه روز بهاری بود هوای خوب و دلپذیری واسه اون اتفاق ایجاد شده بود دم دمای عصر بود انگار داشت واسه پسرک یک اتفاق جدید و دوست داشتنی رخ می داد همش ساعتشو نگاه می کرد توی یک دقیقه 10 بار ساعت شو نگاه کرد .


تند تند راه می رفت.

انتظار شیرینی می کشید و احساس خوبی توی قلبش داشت.

توی دلش می گفت یعنی کی می رسه؟

جلوی شیشه که عکس خودش توش معلوم بود دستی به موهاشکشید.

دست کرد توی جیبش شیشه عطرشو درآورد و کمی به خودش زد .

باد یواش توی موهاش می خورد و توی گوشش می گفت دنیات داره معنی دار میشه.

 یک شاخه گل کوچولو توی دستش قایم کرده بود .

باد بودی عطر پسرک را توی هوای اطرافش پخش کرده بود.

. . .

 

خلاصه اومد لحظه ای که انتظارشو می کشید

هر دقیقه اون یک ساعت گذشته بود

. . .

اون از ماشین پیاده شد.

پسرک سرجاش میخکوب شد

خشکش زد، انگار ماتش برده

چشمش به چشمای دخترک افتاد

انگار خواب می دید

دخترک خنده ای کرد پسرک گل را توی مشتش گرفت که دخترک نه تونه ببینه گل را آخه گل جلوی دخترک اون لحظه کم ارزش شد

 

 

 

پسرک خندید

دخترک خندید

لحظه ای کوتاه....!

اما به بلندی یک عمر بود.

زیبای را پسرک حس کرد، لمس کرد.

دخترک آرام با لبخند هاکی از رضایت و شاد از کنار پسرک عبور کرد

پسرک چشمانش پلک نمی زدند انگار ترس ازدست دادن حتی یک دم را داشتن

دخترک وقتی از جلوی پسرک رد شد سرش را پایین انداخت

پسرک خوشحال بود و شاد

تمام لحظه ها چشم از اون بر نمی داشت حتی از جای خودش همحرکتی نمی کرد

دخترک همراه با مادرش ازجلوی پسرک عبور کردن و در شلوغی  شهر گم شدند.



لحظه ها می گذرند اما لحظه ها خاطره ها را در برداند

خوشا آن لحظه که عاشق شدن را احساس کنی

خوشا آن لحظه که شادی را احساس کنی

خوشا آن دم که پلک هایت تمنای دیدن دارند

خوشا آن کس که ...

 

عاشق باشید و عاشق عاشق شدن باشید.







۱۳۸۸/۱٢/٢ | حرف های دل دوستان ()

 
عاشق موشی

چند وقته دلم گرفته واسه همینه که غمگین مینویسم ...دوست داشتن زیباست... روزهاست ازسقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند . . . اگر این باران بند بیاید از این خانه میروم...
عاشق@ دخترك.قلبم

 

صفحات وبلاگ

قلب و ورزش

فواید بغل کردن

همستر و نگهداری آن

کنترل خشم خود

چگونه می‌توان یک خانواده خوشبخت داشت؟

فضای برای آپلود عکس (تصویری)

مموشی

کنارتم گلم

داش آکل

اسرارو روشهای نفوذ دردلها

آموزش خواندن فکر دیگران

قسمت می دم گلم

 

مطالب اخير

۱۳۸۸/۱٢/۳

ماهی له شده

داستانک پسرک

تحول

لحظه ای کم اما زیاد

دلبرکم

رنگین پوست...!

باران. . .

ساعت 9 صبح

تو را می پرستم.. پرستش به مستیست در کوی عشق

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

 
 

دوستان

لحظه های بی تو (××دخترک××)

A Way To Learn English

خدا جون با توست

از زبان دوست

دختر باران

تهنای تهنا

دنیای من

سیندرلا

پریانه

لاهوت

خیزران

Download

باغ بهشت

سایه بان من

پرستار کوچولو سالی

طنز و مطالب جالب و خواندنی

آقا به اتفاق بانو

خوشبختی

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

PageRank Button by webzist